تبليغاتX
Every One Is Here
Why So Serious ?
اینم جزیره ی اختصاصی مایکل شوماخر برترین راننده فورمول یک و پولدارترین ورزشکار دنیا







موفق و پولدار باشید .............
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 22:8  توسط amirhosseinkaini  | 

اين هم يك انشاء از يك دختر كوچولو 10 ساله

  
از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار  تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم " مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟ " و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد . انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد:
از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد الان ام وي ام ( منظور همان MBA است ) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد.
 از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...
ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است " مي خواهم فاحشه بشوم " شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده .
" خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند ... ( معلومه که نمي داني ) ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ما فاحشه است .اين را مامان گفت . تا پارسال دلم مي خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم . شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته . باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد . من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند . مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند . خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . مه شان مرد هستند.
براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد . بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند . همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند.
تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش . اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم . اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 21:52  توسط amirhosseinkaini  | 

آقایون چطور از عابربانک پول میگیرن؟

۱- با ماشین میرن سراغ بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک

۲- کارت رو داخل دستگاه میذارن

۳- کد رمز رو میزنن و مبلغ درخواستی رو وارد میکنن

۴- پول و کارت رو میگیرن و میرن

خانمها چطور از عابربانک پول میگیرن؟

۱- با ماشین میرن دم بانک

۲- توی آینه آرایششون رو چک میکنن

۳- به خودشون عطر میزنن

۴- احتمالا' موهاشون رو هم چک میکنن

۵- توی پارک کردن ماشین مشکل پیدا میکنن

۶- توی پارک کردن ماشین خیلی مشکل پیدا میکنن

۷- بلاخره ماشین رو پارک میکنن و میرن دم دستگاه عابر بانک

۸- توی کیفشون دنبال کارتشون میگردن

۹- کارت رو داخل دستگاه میذارن، کارت توسط ماشین پذیرفته نمیشه

۱۰- کارت تلفن رو میندازن توی کیفشون

۱۱- دنبال کارت عابر بانکشون میگردن

۱۲- کارت رو وارد دستگاه میکنن

۱۳- توی کیفشون دنبال تیکه کاغذی که کد رمز رو روش یادداشت کردن میگردن

۱۴- کد رمز رو وارد میکنن

۱۵- دو دقیقه قسمت راهنمای دستگاه رو میخونن

۱۶- کنسل میکنن

۱۷- دوباره کد رمز رو میزنن

۱۸- کنسل میکنن

۱۹- به همسرشون زنگ میزنن که طریقة وارد کردن کد صحیح رو براشون بگه

۲۰- مبلغ درخواستی رو میزنن

۲۱- دستگاه ارور (خطا) میده

۲۲- مبلغ بیشتری رو درخواست میکنن

۲۳- دستگاه ارور (خطا) میده

۲۴- بیشترین مبلغ ممکن رو درخواست میکنن

۲۵- انگشتاشون رو برای شانس روی هم میذارن

۲۶- پول رو میگیرن

۲۷- برمیگردن به ماشین

۲۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن

۲۹- توی کیفشون دنبال سویچ ماشین میگردن

۳۰- استارت میزنن

۳۱- پنجاه متر میرن جلو

۳۲- ماشین رو نگه میدارن

۳۳- دوباره برمیگردن جلوی بانک

۳۴- از ماشین پیاده میشن

۳۵- کارتشون رو از توی دستگاه عابر بانک برمیدارن

۳۶- سوار ماشین میشن

۳۷- کارت رو پرت میکنن روی صندلی کنار راننده

۳۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن

۳۹- احتمالا یه نگاهی هم به موهاشون میندازن

۴۰- راه میفتن و میندازن توی خیابون اشتباه

۴۱- برمیگردن

۴۲- میندازن توی خیابون درست

۴۳- پنج کیلومتر میرن جلو

۴۴- ترمز دستی رو آزاد میکنن (میگم چرا انقدر یواش میره ها!)

-۴۵به حرکت ادامه میدن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 21:21  توسط amirhosseinkaini  | 

سوال‌هاي از بچه‌ها 

سوال‌هاي زير را از بچه‌هاي 5 تا 10 ساله پرسيده‌اند. اما انگارجواب‌هاي آنها خيلي بچگانه نيست!

بهترين سن براي ازدواج چند سالگي است؟ 

«۸۴سالگي! چون در آن سن مجبور نيستيد کار کنيد و مي‌توانيد هي دراز بکشيد و فقط همديگر را دوست داشته باشيد.» جودي، 8 ساله 

«مهدکودکم که تمام بشود، مي‌روم و براي خودم دنبال زن مي‌گردم!» تام، 5 ساله 

در اولين قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه مي‌گويند؟ 

«در اولين قرار ملاقات فقط به هم دروغ مي‌گويند و اين معمولا باعث مي‌شود که از هم خوش‌شان بيايد و يک قرار دوم بگذارند.» مايک، 10 ساله 

مساله حياتي: بهتر است آدم ازدواج کند يا مجرد بماند؟ 

«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها بايد ازدواج کنند چون يک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بيفتد و تميز کند!» لينت، 9 ساله 

«بابا اين چيزها سردرد مي‌آورد. من فقط يک بچه‌ام. من همچين بدبختي‌هايي نمي‌خواهم.» کني، 7 ساله 

چرا دو نفر عاشق هم مي‌شوند؟ 

«هيچ کس نمي‌داند چه اتفاقي مي‌افتد، ولي من شنيده‌ام که يک ربط‌هايي به بويي که آدم مي‌دهد دارد، براي همين است که مردم اين قدر عطر و ادکلن مي‌خرند.» جين، 9 ساله 

«مي‌گويند يکي به قلب آدم تير مي‌زند و اين حرف‌ها، ولي مثل اينکه بقيه‌اش اين قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله 

عاشق شدن چطوري است؟ 

«مثل يک بهمن که براي زنده ماندن بايد زود از زير آن فرار کني..» راجر، 9 ساله 

«اگر عاشق شدن مثل يادگرفتن حروف الفبا سخت است، من يکي که نمي‌خواهم. خيلي طول مي‌کشد.» لئو، 7 ساله 

نقش خوش‌تيپي در عشق 

«اگر مي‌خواهيد کسي که در حال حاضر جزئي از خانواده‌تان نيست، دوستتان داشته باشد، خيلي مهم نيست که خوشگل باشيد.» ژوانه، 8 ساله 

«فقط قيافه مهم نيست. من را نگاه کنيد. خيلي خوش‌تيپم. اما هنوز کسي پيدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند.» گري، 7 ساله
«زيبايي يک چيز ظاهري است، نمي‌تواند خيلي ماندگار باشد.» کريستينه، 9 ساله

چرا عشاق دست هم را مي‌گيرند؟ 

«مي‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هايشان نمي‌افتد، چون خيلي بالايش پول داده‌اند.» ديو، 8 ساله 

عقايد محرمانه درباره عشق 

«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطي که وقتي تلويزيون کارتون مي‌دهد، اتفاق نيفتد.» آنيتا، 6ساله 

«عشق آدم را پيدا مي‌کند، حتي اگر خودت را از آن پنهان کني. من از 5 سالگي تلاش مي‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولي دخترها مدام پيدايم مي‌کنند.» بابي، 8ساله 

«خيلي دنبال عشق نيستم. فکر مي‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافي سخت هست.» رژينا، 10 ساله 

ويژگي‌هاي شخصي براي اينکه عاشق خوبي باشيد 

«يکي از شما بايد بلد باشد که خوب چک بنويسد، چون حتي اگر صد هزار کيلو هم عشق داشته باشيد، باز هم يک قبض‌هايي هست که بايد پرداخت کنيد.» آوا، 8 ساله 

راه‌هايي که مي‌شود کسي را عاشق خودتان کنيد 

«به آنها بگوييد که فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي شکلات داريد.» دل، 6 ساله 

«يک سري کارها را نکنيد مثلا اينکه کتاني سبز بدبو داشته باشيد... ممکن است با اين کارتان توجه کسي را جلب کنيد اما توجه، عشق نيست. » آلونزو، 9 ساله 

«يکي از راه‌هايش اين است که دختر مورد نظر را براي غذاخوردن بيرون دعوت کنيد. حتما يک چيزي بخريد که دوست دارد؛ مخصوصا سيب‌زميني سرخ کرده.» بارت، 9ساله 

چطوري مي‌شود فهميد دو تا آدمي که توي رستوران غذا مي‌خورند عاشق هم هستند؟ 

«فقط نگاه کنيد و ببينيد که مرد صورت حساب را برمي‌دارد يا نه. اين راهي است که مي‌شود فهميد عاشق شده يا نه.» جان، 9 ساله 

«عاشق‌ها فقط به هم خيره مي‌شوند و غذايشان سرد مي‌شود. بقيه بيشتر به غذا توجه مي‌کنند.» براد، 8 ساله 

«اگر يکي از آن دسرهايي سفارش بدهند که با آتش درست مي‌کنند، عاشقند. چون يعني قلب خودشان هم آن جوري است... توي آتش» کريستينه، 9 ساله 

وقتي مردم مي‌گويند: دوستت دارم، به چه فکر مي‌کنند؟ 

«به خودشان مي‌گويند: بله واقعا دوستش دارم. ولي کاش مي‌شد حداقل روزي يک بار دوش بگيرد.» ميشله، 9ساله 

چطور مي‌شود عاشق ماند؟ 

«اسم زنتان را فراموش نکنيد... اين کار کل عشق را نابود مي‌کند.» راجر، 8 ساله 

«همسرتان را زياد ببوسيد. اين کار باعث مي‌شود او يادش برود که شما هيچ وقت آشغال را بيرون نمي‌گذاريد.» رندي، 8ساله 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 21:10  توسط amirhosseinkaini  | 

در این دنیای عجیب و غریب از دیدن خیلی از چیزها انسان هاج و واج می ماند و دچار شگفتی میشود و این در حالیست كه نمیشود خیلی از چیزها رو باور نكرد !  
 

آیا میدانستید كه یك سوسك حمام می‌تواند 9 روز بدون سر زندگی كند تا اینكه از گرسنگی بمیرد

 

آیا میدانستید كه یك كوروكودیل نمی‌تواند زبانش را بیرون بیاورد

 

آیا میدانستید كه حلزون می‌تواند 3 سال بخوابد

آیا میدانستید كه به طور میانگین مردم از عنكبوت بیشتر می‌ترسند تا از مرگ

 

آیا میدانستید كه اگر جمعیت چین به شكل یك صف از مقابل شما راه بروند، این صف به خاطر سرعت تولید مثل هیچ‌ وقت تمام نخواهد شد 

 

آیا میدانستید كه خطوط هوایی آمریكا با كم كردن فقط یك زیتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جویی كند

 

آیا میدانستید كه ملت آمریكا بطور میانگین روزانه 73000 متر مربع پیتزا می‌خورند

 

آیا میدانستید كه چشم‌های شترمرغ از مغزش بزرگتر است 

 

آیا میدانستید كه بچه‌ها بدون كشكك زانو متولد میشوند  كشكك‌ها در سن 2 تا 6 سالگی ظاهر می‌شوند 

آیا میدانستید كه كوبیدن سر به دیوار 150 كالری در ساعت مصرف می‌كند

 

آیا میدانستید كه پروانه‌ها با پاهایشان می‌چشند 

 

آیا میدانستید كه گربه‌‌ها می‌توانند بیش از یكصد صدا با حنجره خود تولید كنند در حالیكه سگ‌ها كمتر از 10 تا

 

آیا میدانستید كه تعداد چینی‌هایی كه انگلیسی بلدند، از تعداد آمریكایی‌هایی كه انگلیسی بلدند، بیشتر است

 

آیا میدانستید كه دوئل كردن در پاراگوئه آزاد است به شرطی كه طرفین خون خود را بر گردن بگیرند

 

آیا میدانستید كه فیل‌ها تنها حیواناتی هستند كه نمی‌توانند بپرند

 

آیا میدانستید كه هر بار كه یك تمبر را میلیسید 10/1 كالری انرژی مصرف می‌كنید

 

آیا میدانستید كه فوریه 1865 تنها زمانی بود كه ماه كامل نشد

 

آیا میدانستید كه كوتاهترین جمله كامل در زبان انگلیسی I am است

 

آیا میدانستید كه اگر عروسك باربی را زنده تصور كنید سایزش 33-23-39 و قدش 2 متر و 15 سانتی‌متر خواهد بود با گردنی 2 برابر بلندتر از یك انسان نرمال

 

آیا میدانستید كه تمام خرسهای قطبی، چپ دست هستند 

 

آیا میدانستید كه اگر یك ماهی قرمز را در یك اتاق تاریك قرار دهید، كم كم رنگش سفید می‌شود 

 

آیا میدانستید كه اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فریاد بزنید، انرژی صوتی لازم برای گرم كردن یك فنجان قهوه را تولید كرده‌اید

 

آیا میدانستید كه در مصر باستان افراد روحانی تمام موهای بدن خود را می‌كندند حتی ابروها و مژه‌ها 

آیا میدانستید كه كوتاه‌ترین جنگ در تاریخ در سال 1896 بین زانزیبار و انگلستان رخ داد كه 38 دقیقه طول كشید

 

آیا میدانستید كه در 4000 سال گذشته هیچ حیوان جدیدی رام نشده است

 

آیا میدانستید كه هیچوقت نمیتوانی با چشمان باز عطسه كنی

 

آیا میدانستید كه تعداد انسان‌هایی كه به وسیله خر كشته می‌شوند، از انسان‌هایی كه در سانحه هوایی می‌میرند بیشتر است

 

آیا میدانستید كه چشم‌های ما از بدو تولد همین اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما هیچ‌وقت متوقف نمی‌شوند

 

آیا میدانستید كه هر تكه كاغذ را نمی‌توان بیش از 9 بار تا كرد

 

آیا میدانستید كه در هرم خئوپوس در مصر كه 2600 سال قبل از مبلاد ساخته شده است، به اندازه‌ای سنگ به كار رفته كه می‌توان با آن دیواری آجری به ارتفاع 50 سانتی‌متر دور دنیا ساخت 

 

آیا میدانستید كه اگرتمام رگ‌های خونی را در یك خط بگذاریم، تقریبا 97000 كیلومتر می‌شود

 

آیا میدانستید كه وقتی مگس بر روی یك میله فولادی می‌نشیند، میله فولادی به اندازه دو میلیونیم میلیمتر خم می‌شود

 

آیا میدانستید كه آمریكا تا 50 میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد

 

آیا میدانستید كه عدد 2520 را می‌توان بر اعداد 1 تا 10 تقسیم نمود، بدون آن‌كه خارج قسمت كسری داشته باشد

 

آیا میدانستید كه 30 برابر مردمی كه امروزه بر سطح زمین زندگی می‌كنند، در زیر خاك مدفون شده‌اند

 

آیا میدانستید كه تنها حیوانی كه نمی‌تواند شنا كند، شتر است

 

آیا میدانستید كه شیشه در ظاهر جامد به نظر می‌رسد ولی در واقع مایعی است كه بسیار كند حركت می‌كند 

 

آیا میدانستید كه در هر ثانیه بیش از 5000 بیلیون بیلیون الكترون به صفحه تلویزیون برخورد می‌كند و تصویری را كه شما تماشا می‌كنید، بوجود می‌آورد

 

آیا میدانستید كه شانس شبیه بودن دو اثر انگشت، یك به 64 میلیارد است

 

آیا میدانستید كه یك لیتر سركه در زمستان سنگین‌تر از تابستان است

 

آیا میدانستید كه قد انسان تا 20، 25 سالگی و گاها 40 سالگی بلند می‌شود و از چهل سالگی به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 میلی‌متر كوتاه می‌شود

 

آیا میدانستید كه فقط با از دست دادن یك درصد از آب بدن، احساس تشنگی می‌كنیم!

آیا میدانستید كه دهان انسان روزانه یك لیتر بزاق تولید می‌كند

 

آیا میدانستید كه چیتا یا یوزپلنگ سریع‌ترین حیوان خشكی است  او در عرض فقط 3 ثانیه 100 كیلومتر در ساعت سرعت می‌گیرد  ركوردی كه حتی سریع‌ترین خودروهای فراری هم نتوانسته‌اند بشكنند

 

آیا میدانستید كه كرم‌های ابرشیم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا می‌خورند 

 

آیا میدانستید كه تنها قسمت بدن كه خون ندارد، قرینه چشم است 

 

آیا میدانستید كه شتر در 3 دقیقه 95 لیتر آب می‌خورد


موفق و .... باشید ...........
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 21:1  توسط amirhosseinkaini  | 



خوب بالاخره بعد از گذشت تقریبا 9 هفته از آغاز اکران شوالیه تاریکی این فیلم به رقم فروش $512,829,031 رسید که اگر همینطور ادامه پیدا کنه ممکنه به فروش 600 میلیون دلار هم برسه که اگه برسه دیگه این بتمن خدارو بنده نمیشه .
اینم جدول BoxOffice
 ALL TIME GROSSES  
1.Titanic$600,788,188
2.The Dark Knight$512,829,031
3.Star Wars$460,998,007

lموفق باشید .........
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:20  توسط amirhosseinkaini  | 

Keep your thoughts positive

سه چیز در زندگی هست که وقتی رفت.. دیگر قابل بازگشت نیست

سخن...موقعیت...زمان


سه چیز در زندگی هست که باعث میشه تو شخص بزرگی بشی

سختکوشی..صداقت...موفقیت


سه چیز در زندگی هست که شخصیت انسان را  از بین میبرد

حرص...غرور..خشم


سه چیز در زندگی هست  که هیچ زمان نباید از دست داد

آرامش...امید...شرافت


سه چیز در زندگی هست که همیشگی و قطعی نیست

رویاهای انسان...موفقیت ...شانس


سه چیز در زندگی هست که بسیار قیمتی و ارزشمند هست

عشق...شرافت نفس...زمان


The Beauty of Life does not depend on how happy you are

 But how happy others can Because of You

زیبایی زندگی به این نیست که چقدر شاد هستی ..بلکه به این است که دیگران

چقدر از بودن تو  شاد هستند


Keep your thoughts positive

 Because your thoughts become your words.

افکارت رو مثبت نگه دار زیرا افکارت هستند که جملاتت رو میسازند


Keep your words positive

Because your words become your actions. 

جملاتت رو مثبت نگه دار زیرا جملاتت هستند که اعمالت را میسازند


Keep your actions positive,

 Because your actions become your habits. 

 اعمالت را مثبت نگه دار زیرا اعمالت هستند که عاداتت را میسازند 


Keep your habits positive,
because your habits become your lifestyle. 

عاداتت را مثبت نگه دار زیرا عاداتت , شیوه ی زندگیت  را میسازد 


Keep your lifestyle positive, 
because your lifestyle becomes your destiny 

شیوه ی زندگیت  را مثبت نگاه دار  ..زیرا شیوه ی زندگیت سرنوشتت را میسازد


دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.

 دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.

دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و

 در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود

 تو اما باور نکن


زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست

عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید
روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت ،

و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت



موفق و عاشق باشید ......

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:39  توسط amirhosseinkaini  | 

رژیم غذایی زیادی در بازیگران HollyWood



بقییشو برین ادامه مطالب ضرر نمیکنین

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:30  توسط amirhosseinkaini  | 

 

خدا هست

 

 مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.

 

در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.

 

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

 

وقتي به موضوع « خدا » رسيدند.

 

آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.

 

مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟

 

آرايشگر جواب داد: کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟ اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد. نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.

 

مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند.

 

آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.

 

به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده. ظاهرش کثيف و ژوليده بود.

 

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.

 

آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.

 

مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.

 

آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.

 

مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.


فقط براي خودت!

 

 روزي پسـري جـوان و پرشـور از شهـري دور نزد شيوانا آمد و به او گفت که مي خواهد در کمترين زمان ممکن درس هاي معرفت را بياموزد و به شهر خودش برگردد. شيوانا تبسمي کرد و گفت: براي چه اين قدر عجله داري!؟

 

پسرک پاسخ داد: مي خواهم چون شما مرد دانايي شوم و انسان هاي شهر را دور خود جمع کنم و با تدريس معرفت به آن ها به خود ببالم!

 

شيوانا تبسمي کرد و گفت: تو هنوز آمادگي پذيرش درس ها را نداري! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نيا!

 

پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردي پخته و باتجربه تبديل شد. ده سال بعد او نزد شيوانا بازگشت و بدون اين که چيزي بگويد مقابل استاد ايستاد! شيوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسيد : آيا هنوز هم مي خواهي معرفت را به خاطر ديگران بياموزي؟!

 

مرد سرش را پايين انداخت و با شرم گفت: ديگر نظر ديگران برايم مهم نيست. مي خواهم معرفت را فقط براي خودم و اصلاح زندگي خودم بياموزم. بگذار ديگران از روي کردار و عمل من به کارآيي و اثر بخشي اين تعليمات ايمان آورند.

 

شيوانا تبسمي کرد و گفت: تو اکنون آمادگي پذيرش تمام درس هاي معرفت را داري. تو استاد بزرگي خواهي شد! چرا که ابتدا مي خواهي معرفت را با تمام وجود در زندگي خودت تجربه کني و آن را در وجود خودت عينيت بخشي و از همه مهم تر نظر ديگران در اين ميان برايت پشيزي نمي ارزد!


بخشش

 

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .

 

حكايت اين است :

 

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت.  بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند » .

 

مرد ثروتمند خنديد و گفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ »  كارگران يكصدا گفتند : « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم » .  مرد دارا گفت : « من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .»

 

مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود .  امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .»  شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند .


راز معرفت

 روزي مردي جوان نزد شيوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برايش بازگو کند. شيوانا در جمع مريدانش مشغول تدريس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از يارانش خواست تا قاشقي چوبي و تخت را همراه ظرفي روغن مايع براي او بياورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه مي بيند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط بايد مواظب باشد که حتي يک قطره روغن نيز روي زمين نريزد که در غير اين صورت از معرفت و راز معرفت ديگر خبري نخواهد بود.

 

مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زياد در دست گرفت و با قدم هاي آهسته و دقيق در حالي که يک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمي داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شيوانا و شاگردانش بازگشت. شيوانا نگاهي به قاشق روغن انداخت و ديد که صحيح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسيد: خوب! اکنون براي حاضرين تعريف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه ديدي؟!

 

مرد جوان مات و متحير به جمع خيره شد و با شرمندگي اعتراف کرد که در تمام طول مسير حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شيوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرين را تکرار کند. اين بار مرد جوان مات و مبهوت به زيبايي و سادگي در و ديوار مدرسه خيره شد و بي توجه به اينکه روغن از قاشق ريخته است، تمام زواياي باغ را با دقت تماشا کرد. وقتي نزد شيوانا و جمع برگشت، با شرمندگي متوجه شد که هيچ روغني در قاشق نمانده است و قاشق خالي است. با اعتراض به شيوانا گفت که مي تواند دقيق و روشن تمام زواياي مدرسه و باغ را براي جمع تشريح کند.

 

اما شيوانا تبسمي کرد و گفت: شرح زيبايي ها بايد با ريخته نشدن روغن از قاشق همراه مي شد. تو راز معرفت را پرسيدي و اکنون بايد خودت آن را دريافته باشي! راز معرفت يعني زندگي در اين دنيا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زيبايي هاي آن بدون اين که حتي قطره اي از روغن صداقت و پاکدامني و خلوص و صفاي باطني خود را در اين مسير از دست بدهي. اين دو با هم عجين هستند و بدون داشتن همزمان اين دو هرگز نمي تواني راز معرفت را دريابي!


ترازوي کائنات

 مردي بسيار ثروتمند که از نزديکان امپراطور بود و در سرزمين مجاور ثروت کلاني داشت، از محبت و عشقي که رعايا ونزديکانش نسبت به شيوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همين خاطر روزي با خشم نزد شيوانا آمد و با لحن توهين آميزي خطاب به شيوانا گفت: آهاي پير معرفت! من با خودم يکي از رعيت هايم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق مي زنم.  به من نشان بده تو چگونه آن را تلافي مي کني.

 

شيوانا سر بلند کرد و نيم نگاهي به رعيت انداخت و سنگي از روي زمين برداشت و آن را در يک کفه ترازوي مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائين رفت و کفه ديگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقي محکم بر پاي رعيت وارد ساخت. فرياد رعيت شلاق خورده به آسمان رفت. هيچکس جرات اعتراض به فاميل امپراطور را نداشت و در نتيجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را ديد لبخندي زد و گفت: پس قبول داري که همه درس هاي تو بيهوده و بي ارزش است!

 

هنوز سخنان مرد به پايان نرسيده بود که فريادي از بين همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمين سقوط کرده بود و پاي راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسيمه به سوي پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سريعاً به سراغ طبيب بروند.

 

در فاصله زماني رسيدن طبيب، مرد ثروتمند به سوي شيوانا نيم نگاهي انداخت و با کمال حيرت ديد که رعيت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوي شيوانا رساند و سنگي از روي زمين برداشت و در کفه ديگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائين آمده، بالا رفت و کفه ديگر به سمت زمين آمد. مي گويند آن مرد ثروتمند ديگر به مدرسه شيوانا قدم نگذاشت.

 کفه ترازوي شما در ترازوي عدل الهي چگونه است؟!   


کلبه اي براي همه

روزي شيوانا در مدرسه درس اراده و نيت را مي گفت. ناگهان يکي از شاگردان مدرسه که بسيار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من مي خواهم ده روز ديگر در کنار باغ مدرسه يک کلبه براي خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نيروي اراده درست باشد بايد تا ده روز ديگر کلبه من آماده شود!

 

همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمين را تميز و صاف کرد و روز بعد به تنهايي شروع به کندن پايه هاي کلبه نمود. هيچ يک از شاگردان و اعضاي مدرسه به او کمک نمي کردند و او مجبور بود به تنهايي کار کند. روزها سپري مي شد و کار او به کندي پيش مي رفت. روزهاي اول چند نفر از شاگردان به تماشاي او مي نشستند. اما کم کم همه چيز به حال عادي بازگشت و تقريباً هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد مجبور شد به تنهايي همه کارها را انجام دهد.

 

يک هفته که گذشت از شدت خستگي مريض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتي در سر کلاس ظاهر شد با افسردگي خطاب به شيوانا گفت: نمي دانم چرا با وجودي که تمام عزمم را جزم کردم ولي جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟

 

شيوانا تبسمي کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت: تو آرزويي بکن! 

 

پسر آشپز چشمانش را بست و گفت: اراده مي کنم تا ده روز ديگر در گوشه باغ يک اتاق خلوت براي همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جاي خلوت و امني براي مراقبه و مطالعه نياز داشت به آن جا برود! اين اتاق مي تواند براي مسافران و رهگذران آينده هم يک محل سکونت موقتي باشد!

 

همان روز پسر آشپز به سراغ کار نيمه تمام شاگرد قبلي رفت. اما اين بار او تنها نبود و تمام اهالي مدرسه براي کمک به او بسيج شده بودند. حتي خود شيوانا هم به او کمک مي کرد. کمتر از يک هفته بعد کلبه به زيباترين شکل خود آماده شد.

 

روز بعد شيوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نيت اولش ساختن کلبه اي براي خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت که اين کلبه را به نفع بقيه مي سازد و ديگران نيز از اين کلبه نفع خواهند برد. هرگز فراموش نکنيم که در هنگام آرزو کردن سهم و منفعت ديگران را هم در نظر بگيريم. چون اگر ديگران نباشند خيلي از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشيد!


عجايب هفتگانه جهان

معلمي از دانش آموزان خواست تا عجايب هفتگانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته هاي آنها را جمع آوري کرد. با آن که همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، ديوار بزرگ چين و... در ميان نوشته ها کاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد: اين کاغذ سفيد مال چه کسي است؟ يکي از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسيد: دخترم چرا چيزي ننوشتي؟

دخترک جواب داد: عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم. معلم گفت: بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شايد بتوانم کمکت کنم.

در اين هنگام دخترک مکثي کرده و گفت: به نظر من عجايب هفتگانه جهان عبارتند از :  لمس کردن، چشيدن، ديدن، شنيدن، احساس کردن، خنديدن و عشق ورزيدن.

پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتي محض فرو رفت.

آري عجايب واقعي همين نعمتهايي هستند که ما آنها را ساده و معمولي مي انگاريم.


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:19  توسط amirhosseinkaini  | 

برگرفته از: صابري، كيومرث. "شرايط ازدواج" توفيق ماهانه، دوره هشتم، شماره ششم (سال1348 )

 

از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باريدن كرد. به پياده رو كه رسيدم زمين،‌درست و حسابي سفيد شده بود. يقه پالتويم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خيلي از زمستان باقي بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است.
وار خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب جمع مي كرد. از چندين سال پيش، هر وقت برف مي باريد، با مادر شوخي مي كردم كه:
ـ ننه،‌ "سرماي پيرزن كش" اومد!
امروز هم تا دهان باز كردم همين جمله را بگويم؛ ننه پيشدستي كرد و گفت:
ـ انگار اين سرما، سرماي عزب كشه، نيس ننه؟
در خانه ما غير از من، عزب اوقلي ديگري وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و يكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شيشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خيال رفتم توي نخ دخترهاي فاميل.
ـ ....زري؟ سيمين؟ عذرا؟ مهوش؟ پروين؟ .........راستي نكنه "ننه" كسي را در نظر گرفته كه اون حرفو زد؟ از دخترهاي فاميل آبي گرم نشد. باز در عالم خيال زاغ سياه دخترهاي محله را چوب زدم:
ـ"......سوسن؟ مهري؟ مرضيه؟ دكتر كبلا تقي؟ دختر جم پناه؟ دختر....؟
اگر مادرم وارد اطاق نمي شد. خدا مي داند تا كي توي اين فكر و خيال ها مي ماندم. ولي ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روي چراغ گرم مي كرد گفت:
ـ ببينم زينت چطوره، هان؟ دختر آقا بالاخان؟!
مي گويند دل به دل راه دارد، ولي آن روز برايم ثابت شد كه ممكن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.
ـ پس از قرار "ننه" فهميده بود كه من دارم راجع به اينها فكر مي كنم....
گفتم ببين ننه تا حالا من هيچي نگفتم،‌ولي از حالا هر چي خواستي بكن..... ولي بالا غيرتاً منو تو هچل نندازي ها؟
گفت:
ـ هچل كجا بود ننه....يعني من كه توي اين محله گيس هامو سفيد كرده ام دخترهاي محله رو نمي شناسم؟دختر آقا بالاخان جون ميده واسه تو. هر وقت تو كوچه مي بينمش خيال مي كنم دستهاش تو دست توئه. اصلاً واسه همديگه ساخته شدين!
ـ من حرفي ندارم، ولي بابش چي؟ اقا بالاخان دخترشو به آدم كارمند يه لا قبايي مثل من ميده؟
ـ‌چرا نده ننه؟ ...دختر آقا بالاخان ديگه، دختر اتول خان رشتي كه نيست!
ـ ولي هر چي باشه، "آقا بالاخان" هم كم كسي نيست. "آقا" نيست كه هست، "بالا" نيست كه هست. "خان" نيست كه هست. پول نداره كه داره....پس مي خواستي چي باشه؟
ـ حالا نمي خواد فكر اين چيزها را بكني اون با من .......برم؟
ـ آره ....برو ناهار حاضر كن كه خيل گشنمه!!
ـ برم ناهار حاضر كنم؟
ـ آره پس ميخواستي چكار كني؟
ـ مي خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش زرين خانوم صحبت بكنم!
ـ به همين زودي؟
ـ به همين زودي كه نه....عصري مي خواستم برم.
كمي مكث كردم و گفتم:
خوب باشه!
ـ مادرم با خوشحالي رفت كه ناهار را حاضر كند. من هم روي تخت دراز كشيدم تا درباره همسر آينده ام فكر بكنم........راستش سرما لحظه به لحظه شديدتر مي شد و من سردي تخت را بيشتر حس مي كردم.......انگار همان "سرماي عزب كش" بود كه ننه مي گفت:
 
ننه از خانه آقابالاخان كه برگشت حسابي شب شده بود، ولي توي تاريكي هم مي شد فهميد كه لب و لوچه اش آويزان است.
ـ ها چه خبر؟
مثل برج زهرمار توي اتاق چپيد.
ـ نگفتم آقابالاخان كم كسي نيست؟ ....خوب چي گفت؟ در حاليكه صدايش مي لرزيد جواب داد:
ـ خودش كه نبود، با زنش حرف زدم ....دخترش هم بود.
ـ مخالفت كرد؟
ـ مخالفت كه نميشه گفت...ولي گفتند دوماد! باهاس رفيقاشو عوض كنه. به سر و وضعش بيشتر برسه، شبها هم زود بياد خونه كه از حالا عادت كنه.
ـ ديگه چي گفتند
ـ پرسيدند خونه و ماشين داره؟ منم گفتم: ماشين ريش تراشي داره، ماشين سواري هم انشاالله بعداً ميخره! براي خونه هم يه فكري مي كنه، دويست چوق گذاشته توي بانك كه باز هم بذاره ايشالله خونه هم بعد مي خره!
ـ ديگه چي؟
ـ ديگه هم گفتند تحصيلاتش خوبه، ولي حقوقش كمه! يه تيكه ملك هم بايد پشت قباله عروس بندازه، كه سر و همسر پشت سر ما دري وري نگن!
ـ ديگه چي؟
ـ ديگه اينكه دخترم كار خونه بلد نيس، باهاس براش كلفت و نوكر بگيره!
ـ ديگه چي
ـ ديگه اينكه گفتند علاوه بر اين اجازه بدين فكر هامونو بكنيم با پدرش هم حرف بزنيم، سه ماه ديگه خبرتون مي كنيم!
من هم خداحافظي كردم اومدم.........
من هم با مادرم خداحافظي كردم و رفتم تا آن شب را به "بيعاري" با رفقا بگذرانم كه اگر عروسي سر گرفت اقلاً آرزوي "شب زنده داري" به دلم نمانده باشد.
 
تا سه ماه خبري نشد....روزهاي آخر مهلت قانوني بود كه طبق حكم وزارتي، به جنوب منتقل شدم، مادرم بار و بنديل را كه مي بست، به اقدس خانوم زن مرتضي خان همسايه بغلي سپرد كه رأس مدت با زرين خانوم تماس بگيرد و نتيجه را بنويسد.
 
بعدها كه نامه اقدس خانوم رسيد، فهميدم كه در آخرين روز ماه سوم، زن اقابالاخان پيغام فرستاده: "اگر داماد دوستانش را هم عوض نكرد عيبي ندارد، ولي بقييه شرايط را بايد داشته باشد!
چند ماه گذشت، باز هم نامه اي رسيد كه نوشته بود:
"زن آقابالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسيد مانعي ندارد، ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد.
ايضاً چند ماه ديگر نامه نوشت و اشاره كرد كه:
"زن آقابالاخان گفته شبها هم اگر زود نيامد عيبي ندارد. ولي خيلي هم دير نكند كه بچه ام تنها بماند....ضمناً ساير شرايط را هم حتماً بايد داشته باشد!"
....زمان به سرعت مي گذشت، هر پنج شش ماه يك دفعه نامه اقدس خانوم مي رسيد و هر دفعه يكي از شرايط اوليه حذف شده بود:
...زن آقابالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:
ـ "ماشين هم لازم نيست چون با اين وضع شلوغ خيابانها آدم هر چي ماشين نداشته باشد راخت تر است!....ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد!"
....زرين خانوم توي حمام به من گفت: ديشب آقابالاخان مي گفت خودمان خانه داريم نمي خواهد فكر آن باشد، ولي بقيه شرايط را حتماً بايد داشته باشد.
....آقابالاخان و زنش ديشب پيغام دادند:
"از يك تكه ملك پشت قباله مي شود گذشت ولي بقيه مسائل مهم است!"
....."امروز خود زينت را توي كوچه ديدم، طفلكي خيلي لاغر شده....مي گفت: با حقوق كمش مي سازم، ولي كلفت و نوكر را بايد حتماً داشته باشد!...."
 
به درستي نمي دانم چند سال گذشت، ولي اين را مي دانم كه دختر آقابالاخان به همان سني رسيده بود كه در تهران به آن "ترشيده مي گفتيم!"
ولي جنوبي ها به آن مي گويند "خونه مونده....و اگر دختر هاي اين سن، واقع بين باشند ديگر فكر شوهر را هم نمي كنند كه هر وقت صداي زنگ خانه بلند مي شود قلبشان بريزد پايين!......
 
داشتم قضيه را كم كم فراموش مي كردم....علي الخصوص كه اقدس خانوم هم نامه هايش را قطع كرده بود.....

 


....زندگي ام جريان طبيعي خودش را طي مي كرد تا اينكه يك روز نامه اي به دستم رسيد كه خطش را تا بحال نديده بودم.
با عجله پاكت را باز كردم نوشته بود:
"آقاي برهان پور:
پس از عرض سلام، مي خواستم به اطلاع شما برسانم كه براي سرگرفتن ازدواج ما، كلفت و نوكر هم لازم نيست چون در اين مدت در كلاس خانه داري تمام كارهاي خانه را از آشپزي و خياطي گرفته تا آرايش و گلدوزي ياد گرفته ام و ديپلمش را دارم.
منتظر جواب شما هستم، جواب، جواب، جواب، ....زينت"
 
فرداا وقتي پستچي شهر ما صندوق را خالي كرد، نامه دو سطري من هم توي نامه ها بود، همان نامه كه تويش نوشته بودم:
"سركار خانوم زينت خانوم!
نامه اي كه فرستاده بوديد زيارت شد، ولي به درستي نفهميدم نظر شما از "آقاي برهان پور" كه بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است كه كلاس اول دبستان درس مي خواند و اهل اين حرفها نيست، بنده هم كه پدرش هستم ...و در خانه هم عزب اوقلي ديگري نداريم.
سلام بنده را به مامان و بابا برسانيد.
             "قربانعلي برهان پور"

 
راستي فراموش كردم بگويم كه دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با يك دختر چشم و ابرو مشكي شيرازي آشنا شدم كه نه درباره رفيقها و سر و وضع و دير آمدنم حرفي داشت، نه خانه و ماشين و حقوق و يك تكه ملك براي پشت قباله مي خواست.... و از همه اينها مهمتر اينكه پدر و مادرش هم "آقابالاخان" و "زرين خانوم" نبودند!
 


 

شناسنامه كيومرث صابري
نام مستعار : گردن شكسته، لوده، ميرزا گل ، گل آقا
محل تولد: فومن
تاريخ تولد: 1320
محل وفات: تهران
تاريخ وفات: 1383
نام فرزندان طبع: دو كلمه حرف حساب

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 19:27  توسط amirhosseinkaini  | 

بازیگر برتر هالیوود فوق العاده مودب و همراه است. به مطلبی که سر دبیر مجله معروف اسکوایر در مورد تام کروز وبرخورد او به چاپ رسونده توجه کنین:
EDITOR-IN-CHIEF OF ESQUIRE SAYS TOM IS MOST POLITE AND COOPERATIVE

David Granger, the Editor-In-Chief of Esquire Magazine was interviewed by the New York Daily News in today's edition on the occasion of Esquire's 50th Anniversary. 

He was asked which star surprised him the most and this was his response:

"The most polite, most cooperative famous person we've ever worked with was Tom Cruise.  He showed up three minutes early, introduced himself to everyone on set and stayed about 30 minutes late."

That's our Tom!! 

منبع : Tome Cruise Forever

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 22:54  توسط amirhosseinkaini  | 





     







 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 22:50  توسط amirhosseinkaini 

یه سری عکس جدید و جالب دیگه از المپیک



بقیه در ادامه مطالب .......

موفق و ........... باشید ..........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 22:1  توسط amirhosseinkaini  | 



آخرین فروش بهترین فیلم امسال شوالیه تاریکی 506/482/539 $ رقمی که حتی خوشبین ترین افراد هم تصورش رو نمیکردند و مطمئنن این رقم باز هم افزایش پیدا خواهد کرد .
در ضمن فروش کل این فیلم در دنیا به رقم 923/482/539 $ رسید و حتما به رقم 1/000/000/000 $ خواهد رسید و همه اینها از برکت وجود جوکر در فیلمه .
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:0  توسط amirhosseinkaini  | 



راه دیگری برای مبارزه با مایکروسافت و مرورگرش که اکنون بیش از یک میلیارد مصرف کننده دارد .
Smart AddressBar
آدرس بار این مرورگر کمی با مرورگر های دیگر متفاوت است و کمی زمان می برد تا به آن عادت کنید اما این آدرس بار فقط یک آدرس بار نیست بلکه یک موتور جستجوی کوچک را نیز در دل خود دارد.

با باز کردن یک tab جدید صفحاتی که بیشترین بازدید را داشته اند در کنار هم به صورت thumbnail نمایش داده می شوند.
Easy Drag and Drop
همانطور که از اسمش پیداست این ویژگی به شما اجازه می دهد آزادانه tab ها را جابه جا کنید و در هرجا که می خواهید قرار دهید.
Fast Loading Address Bar
برخلاف فایرفاکس هنگامی که شما آدرس سایتی را تایپ می کنید بدون هیچ تاخیری مرورگر پیشنهادهای خود را به شما نمایش می دهد.
Application Shortcut
شما به راحتی می توانید در کمترین زمان برای سایت های مورد علاقه تان (Favorites) یک میانبر ایجاد کنید.
Invisible StatusBar
status bar نیمه مرئی این مرورگر که آدرس لینک صفحه ای که در حال لود شدن است را در خود دارد در پایین صفحه به چشم
می خورد. 
وجه تمایز این مرورگر با دیگر مرورگر ها استقلال کامل هر tab است یعنی اگر برای یک tab مشکلی پیش بیاید فقط processهای مربوط به آن tab مختل می شوند و دیگر tabها به کار خود ادامه می دهند.

ویژگی های دیگری چون جستجوی آسان و سریع در وب و حالت گشت و گذار در وب به صورت خصوصی و اشغال حجم کمی از حافظه سیستمی شما باعث برتری این مرورگر می شود.اگر از مرورگر خود خسته شده اید و هنگامی که چند صفحه را باز می کنید مرورگر شما دچار مشکل می شود و باعث کندی کار شما می شود بهتر است Chrome را امتحان کنید.
ویژگی دیگری که توجه عده زیادی را به خود جلب کرده است قابلیت تغییر سایز textbox ها است.البته این مرورگر همانند نسخه 6 اینترنت اکسپلورر با DIV های درون هم(Nested DIVs)مشکل دارد همانطور که در عکس مشاهده می شود.به نظر نمی رسد این مرورگر تحدیدی جدی برای بازار مرورگر های باشد اما باید منتظر نسخه های بعدی آن بود.
هم اکنون نسخه بتای Chrome برای دانلود قرار داده شده است که با ویندوزهای XP,Vista سازگار است و نسخه های بعدی آن با MAC,Linux نیز سازگار خواهد بود پس اگر از ایکس پی یا ویستا استفاده می کنید این مرورگر بی نظیر را از دست ندهید.
Chrome در کل یک مرورگر سبک و کار راه انداز با امکاناتی مناسب است.
در حالي که هنوز چند ساعتي از خبر انتشار مرورگر گوگل نگذشته بود، سايت ZDNet از شناسايي يک باگ امنيتي در آن خبر داد. به گزارش ZDNet آسيب پذيري هاي موسوم به carpet-bombing، کاربران مرورگر کروم را در معرض حملات هکري قرار مي دهد. ايويو راف (Aviv Raff) يک محقق سرشناس امنيتي با بررسي کروم دريافت که وي مي تواند با ترکيب دو باگ امنيتي، کاربران را به گونه اي بفريبد که آنان به طور مستقيم از مرورگر، فايل هاي اجرايي را نصب کنند. اين دو باگ عبارتند از يک حفره در Safari اپل و يک باگ جاوا که امسال در کنفرانس Black Hat مورد بحث و مناقشه قرار گرفته بود. به گزارش ZDNet، راف با ساخت يک دموي بي‌خطر نشان داد که چگونه مي توان کاربران کروم را به دانلود و نصب يک فايل JAR (Java Archive) که بدون هشداردهي اجرا مي شود، فريفت! وي همچنين نشان داده که چگونه يک نفوذگر مي تواند با استفاده از يک ترفند مهندسي اجتماعي (Social Engineering)، بدافزاري را در desktops ويندوز جا دهد. اين کار فقط به دو کليک موشواره نياز دارد. user-agent کروم حاکي از آن است که کروم عملاً WebKit 525.13 (Safari 3.1) است که نسخه آسيب پذير و منسوخي از اين مرورگر به شمار مي رود. به گزارش ZDNet بعضي از کاربران کروم که از ويستا استفاده مي کنند، گفته اند که فايل هاي دانلود شده از اينترنت به طور خودکار در دسکتاپ قرار داده مي شود. اين گزارش مويد اين سناريو است که احتمالاً پشت سر اين باگ، يک combo-attack که از اين حفره اصلاح نشده IE استفاده مي کند، قرار دارد.

منبع : پارسیک
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 17:1  توسط amirhosseinkaini  |